|
صفحه نخست وبلاگ ورود به وبسايت دلسوخته انتقادات و پيشنهادات حمايت از بيماران کليوي
|
عشق
زيبائي عشق به سكوته نه فرياد***زيبائي عشق به تحمل كردنه نه خرد شدن و فرو ريختن*** عشق خيالي است كه اگه به واقعييت برسه ديگه تمام شيريني خودشو از دست ميده*** عشق يه كويره كه عاشق تشنه با روياي سراب معشوق قدم به جلو مي زاره*** عشق سخن گفتن با نگاهه***عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه*** delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | دل شكسته
دلي كنار پنجره نشسته زار مي زند
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | بی تو می خشکم
قلب تو خانة كيست ؟ دستانت نوازشگر كدام گونه هاست ؟ بانوي شبهاي دلتنگي ام ! كاش خواستنم را باور مي كردي . آغوشت را به نوازش اشكهايم عادت بده . بگذار بودنم در بودنت بشكفد . راز تنـــــــــــهاييم را آغوشت مي داند . بگذار با بوي پيراهنت انس بگيـرم .شمارش لحظه هاي گنــــگ بي تو بودن در پيچ و تاب خاطرة دلپذيرت ساقه هاي خشك وجودم را مي روياند . من در روياي تو دوباره مي شكفم ، جوانه مي زنـــم ، مي رويم . من با ريشة تو مي جوشم ، اما چهرة معصومت با حقيقت روياهايم نمي سازد ؛ انــــــعكاس دلهرة چشمانم در مردمك چشمانت كابوس دستي است كه براي لحظه اي بالا مي آيد و با ويراني وجودي پايـــــين مي افتد ؛ تو مرا در آغوش مي كشي اما چه دير است ، ديگر من نيستم ؛ مَردي كه ايستاده مُرده اســت . نه حلقة اشكي در حيرت گلگونة صورتم و نه حس دستي كه براي لحظه اي بالا مي آيد و با ويــــراني وجودي پايين مي افتد ؛ تو برمي گردي ، با لبخندي ، موهاي رهايت باد را ديوانه مي كند من تنها مي مــــانم ، هنوز دستت را نــگاه مي كنم ؛ من ايستاده مي ميرم ، دركنار خاطرة آمدنت وفاجعة رفتنــــــــــت ساقه هاي شكفتـــه ام مي خشكد. در آغوش بي كسي ها رها مي شوم . من بي تو مي ميرم ، مي خـــــــــــــشكم ...
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | --------- فراموش شده
من غريبه ديروزم آشناي امروز و فراموش شده فردا پس در آشناي امروز مي نگرم تا در فراموشی فردا يادم کني... از کجا آغاز کنم؟ روایت قصه ای که از عشقی بس بزرگ و با شکوه سخن می گوید داستان شیرینی که کهن تر از قــلب دریا هاست ، حقیقت ساده ی عشقی که او برایم به ارمغان آورد و دیگر عشقی به جز او در قلبمجای نخواهد گرفت
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | Gözlerine teslim oldum
Gözlerine teslim oldum تسلیم چشمانت شدم Söze ne hacet چه نیازی به گفتنه Aklımı seninle bozdum عقلمو به خاطرت از کف دادم Yenildim farzet مغلوبت شدم Sen ruhumun ikizi تو همزاد روحمی Sen gönlümün tek eşi تنها تو در در قلبمی Sensiz karanlıktayım بی تو در ظلماتم İkiye böl güneşi مثل اینکه خورشید رو به دو نیم کردند Kim Bu aşkin günahi vebali senin گناه این عشق وبال کردن توست Gözlerim olayın farkına vardı چشمانم متوجه اینحادثه شد
![]() delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | اشکهایم را هرگز به کسی نشان نداده ام
هیچ وقت نمی خواهم کسی به خلوتم راه یابد .هیچ وقت . تنهایی ام را تنها برای خودم می خواهم ، فقط برای خودم . اشکهایم را هرگز به کسی نشان نداده ام . هرگز به کسی نشان نخواهم داد . اشکهایی که قطره قطره ی آن جلوه گر دل آتش گرفته ام است . گاهی چنان اشک می ریزم به مانند کودکی تازه متولد شده کودکی که تا روز ها غیر از اشک نمی شناسد . خودم باورم نمی شود ؛ چه به روز من آمده ... سرنوشتم چه خواهد بود . می سوزد ؛ چه دردناک می سوزد این دل غم گرفته ام ؛ چه بی صدا می سوزد ذره ذره ی وجودم . می سوزم در اوج غربت . فرو می ریزم و می سوزم . می سوزم و باز می سوزم . اکنون من مانده ام و خاکستری از عشق . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | شیرین ترین نقطه زندگی ام
درماندگی ام را با تمام وجود حس می کنم . هیچ به یاد ندارم احساس نا توانی ام تا به این حد را . در مقابل عظمتش واقعا ناچیزم ؛ هیچ ام و از هیچ موجودم . ____________________ خواهم ماند تا خوشکامی ات را نظاره گر باشم . نخواهم ماند تا به خوشوقتی خود بیندیشم . زین پس خوشی در وجود من خواهد مرد . گرفتار زندانی بس استوار شده ام که فرار از آن تنها یک راه دارد و آن جدایی روح از کالبدم خواهد بود ، شیرین ترین نقطه زندگی ام . و آرزویی جز این برایم نمانده ...
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | حرف دل
حرف دل به که گویم ، سوز دل با که گویم . تنها تر از همیشه ، در خلوتم می نشینم و دور دست ها را می نگرم . هم گذشته هم آینده ... آرامش عجیبی است با وجود تلاطم عظیم دریای دلم . در حیرتم ، چه حکمتی است وجود این آرامش در ضجه ی غوغای این دل . مروارید کلمات همیشه قاصرند از بیان حقایق ؛ گوشه ای از آن را نمایان سازند ولی هرگز نخواهند توانست حقیقت واقعی را نمود بخشند . هرگز نخواهند توانست عشق مرا به او به تصویر کشند . بار دیگر فریادی از درون به گوشم می رسد . بارها و بارها شنیده ام ، با این وجود باز میل شنیدن دارم . گوش هایم را تیز می کنم ... صدایی کاملا آشناست ؛ این فریاد ، فریاد عشق است .
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | خوشحالم شمع عشقم همچنان فروزان است
خیلی سخت است ... حرف هایی به ابعاد تمام دنیا داشته باشی و نتوانی بگویی، نتوانی بنویسی، حتی نتوانی به آنها فکرکنی . تحمل ننوشتن بسیار سخت تر از آن است که فکرش را می کردم . خواهم نوشت ، این بار برای دلی سوخته در سینه ام که التیام زخمش ممکن نیست . خوشحالم شمع عشقم همچنان فروزان است ، ذوب می شود و نورانی می کند . ذوب می شود تا برای همیشه به پایان برسد ، پایانی دردناک ، و این ، به حتم پایانی غرورآفرین خواهد بود . عشق بود که پاکی ام بخشید ، چشم به حقایق بزرگی بسته بودم ، نوری به دیدگانم بخشید ، حقیقت را دیدم ؛ چه غافل بوده ام پیش از این ... همیشه مدیونش خواهم بود ؛ عشق او بود که به عشقی بالاترم رساند ولی چه بی رحمانه تازیانه ام زد ، چه سرسختانه مجازات ام کرد . در ژرفای ذهنم برای همیشه خواهد ماند این عشق زمینی اما بزرگ .
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | کمکم کن
امیدوارم کن ای زیباترینم ، ای همه ی هستی من ، ای پاک ترین مخلوق هستی . کمکم کن ای که معصومیت چشمانت برایم همه ی دنیاست . بیش از همیشه محتاج کمکت هستم . به تنهایی توانایی ادامه ی جاده ی طولانی تا بی نهایت عشق را ندارم . کمکم کن . دستم بگیر و همراهی ام کن . برسان مرا به اوج قله های بلند عشق . بر زمین افتاده ام ، نایی برای برخواستن نمانده ، دستم بفشار و بلندم کن ؛ حرکتی دوباره ، شوقی دوباره ، زندگی ای دوباره بر من هدیه کن . ملتمسانه فریاد می زنم : کمکم کن _____________________________________________________ این من هستم که در طلب این عشق برای ابد خواهم گریست . به تیغم گر کشد دستش نگیرم وگر تیرم زند منت پذیرم کمان ابرویت را گو بزن تیر که پیش دست و بازویت بمیرم غم گیتی گر از پایم در آرد به جز ساغر که باشد دستگیرم
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | می خواهم فریاد بزنم برای لحظاتی نفس هایم تند می شود ، ضربان قلبم تند تر می زند . حس بدی دارم ، احساس سوزش عجیبی در سینه دارم . می خواهم فریاد بزنم ، بلند ترین فریاد تمام عمرم را ، با تمام توانم فریاد بزنم . بغض عجیبی در گلو دارم ، نمی ترکد و اشکم را سرازیر نمی کند . به نقطه ای خیره می شوم و تا ساعت ها همان طور خیره می مانم ؛ وقتی به خود می آیم ، تا زه می فهمم که نمی دانم به چه فکر می کردم . می فهمم که حقیر تر از آنم که بار عشقی به این بزرگی را بر دوش کشم . سینه ام زاتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت هر که زنجیر سر زلف پری رویی دید دل سودا زده اش بر من دیوانه بسوخت سوز دل بین که زبس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست همچو لاله جگرم بی می و پیمانه بسوخت ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | دریغ کارم تمام است. خدایا من تحمل اش را ندارم ، تحمل بار سنگین این عشق را . هر چه سعی می کنم فراموشش کنم هر چه بیشتر مجذوبش می شوم. هر چه کمتر می خواهم فکرش را بکنم هر چه بیشتر غرق در افکار می شوم . دریغ از لحظه ای بی یاد او بودن . دریغ از شبی بی یاد او به خواب رفتن . _____________________________________________________________________ کاش می دیدی بی تابی ام را . کاش می دیدی پرپر شدنم را . کاش می دیدی واقعیت تلخ عشقم را . کاش عاشق بودی و می فهمیدی دردم را ... _____________________________________________________________________ وقتی عاشق می شوی او تو را نمی خواهد ، وقتی عاشقت می شود تو او را نمی خواهی ، و وقتی هر دو عاشق می شوید هرگز به هم نمی رسید . این قانون جاودانه ی عشق است .
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | خسته ام خسته ام ، خسته تر از همیشه . احساس در ماندگی می کنم ، بیشتر از همیشه . طاقتم را از دست داده ام ، مثل همیشه . خدایا فقط تو را دارم . فقط تویی که می دانی چه اندوهی در دلم خانه کرده . فقط تویی که می دانی چه در دلم می گذرد . ای کاش فقط لحظه ای می توانست از درون قلبم با خبر شود . فقط یک لحظه ... ولی افسوس ...
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | فقط نگاهت کردم امروز ... بعد از این ، جمله ی "دوستت دارم تا آخرین نفس" برایم بی معنی است . کاملا بی معنی . به چیزی رسیده ام فراتر از آن ، بسیار فراتر از آن . که حتی یک لحظه حاضر به از دست دادن این احساسم و کسی که به وجود آورنده ی این احساس بوده ، نیستم . به هیچ قیمتی از دستش نخواهم داد ، حتی به قیمت حیاتم ، حتی به قیمت هستی ام . امروز هم گذشت ، مثل دیروز ، مثل هر روز دیگر؛ ولی ندای عشق که از درونم فریاد بر می آورد را قوی تر از همیشه شنیدم . امروز عظمت عشق را شناختم ، این ندای عظیم طبیعت را ، فریاد بلند هستی را . امروز خودم را شناختم .
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | دلسوخته به آرامی از ذهنم می گذرد، تمامی لحظاتی که مقابل چشمانم بودی ، تمامی روزهایی که حضورت را با تمام وجودم احساس می کردم ولی اکنون ...
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | می دانم می دانم که یک روز تمام نوشته هایم را می خوانی، می دانم. delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | تا قیامت روزها یکی پس از دیگری می گذرد و من هر چه بیشتر در آتش درونم ذوب می شوم. لرزشی در خود احساس می کنم. هرگز فکر نمی کردم تا این مرحله پیش بروم. همیشه چیزی در درونم فریاد می زند: تو لایقش نیستی. اما این عشق است که مرا به سویش می کشد.آری، عشق را با تمام وجود احساس می کنم، لمسش می کنم، با اشکهایم لمسش می کنم؛ اشکهایی که ریختنشان را خودم نیز باور نمی کنم.
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته | بنام عشق بنام عشق، با یاد عشق، و برای عشق. عشقی که با گره خوردن نگاهی به وجودی سراسر معصومیت هر چند سو سو کنان شعله گرفت، اندک مدتی نگذشته، چنان به تسخیرم گرفت و چنان عظمتی پیدا کرد که تمام آنچه بودم به یکباره فرو ریخت و غمی بر جایش نشست، غمی از دلتنگی هایم، غمی که احساسش، احساس زیباترین احساس هاست.
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته |
|
منوي عشق
خاك خورده ها | |||||