|
صفحه نخست وبلاگ ورود به وبسايت دلسوخته انتقادات و پيشنهادات حمايت از بيماران کلیوی
|
46
چاره ی هجران بی مهر رخت روز مرا نور نماند ست وز عمر مرا جز شب دیــــجور نماند ست صبر است مرا چاره ی هجران تو لیکن چون صـبر توان کرد که مقـدور نماند ست هنگام وداع تو زبس گری ه که کردم دور از رخ تو چشـــــم مرا نور نماند ست می رفت خیال تو زچشم من و می گفت هیهـات از این گوشه که معمور نماند ست وصل تو اجل را از سرم دور همی داشت از دولت هجر تو کنــــــون دور نماند ست نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید دور از درت آن خسته ی مهجور نماند ست من بعد چه سود ار قدمی رنجه کند دوست کز جـان رمقی در تن رنجور نماند ست در هجر تو گر چشم مرا آب نماند گو خون جگــر ریز که معذور نماند ست حافظ زغم از گریه نپرداخت به خنده ماتم زده را داعیه ی ســـــور نماند ست
+نوشته شده توسط :دلسوخته |
|
منوي عشق
خاك خورده ها | |||||