امروز ...
دلم آتش گرفت . فقط نگاهت کردم . فقط نگاه ...
انگار که طلسم شده باشم ، عاجز از انجام هیچ حرکتی .
فقط نگاهت کردم ...
قطره اشکی به روی نوشته هایم می افتد ، ولی تو هیچ وقت نخواهی دید ، هیچ وقت ؛ نه،
نمی توانی ببینی ، نمی توانی .
نمی توانم به نوشتن ادامه دهم ...........................................................................................
بعد از این ، جمله ی "دوستت دارم تا آخرین نفس" برایم بی معنی است . کاملا بی معنی . به چیزی رسیده ام فراتر از آن ، بسیار فراتر از آن . که حتی یک لحظه حاضر به از دست دادن این احساسم و کسی که به وجود آورنده ی این احساس بوده ، نیستم . به هیچ قیمتی از دستش نخواهم داد ، حتی به قیمت حیاتم ، حتی به قیمت هستی ام .
امروز هم گذشت ، مثل دیروز ، مثل هر روز دیگر؛ ولی ندای عشق که از درونم فریاد بر می آورد را
قوی تر از همیشه شنیدم .
امروز عظمت عشق را شناختم ، این ندای عظیم طبیعت را ، فریاد بلند هستی را .
امروز خودم را شناختم .




