|
صفحه نخست وبلاگ ورود به وبسايت دلسوخته انتقادات و پيشنهادات حمايت از بيماران کلیوی
|
می خواهم فریاد بزنم برای لحظاتی نفس هایم تند می شود ، ضربان قلبم تند تر می زند . حس بدی دارم ، احساس سوزش عجیبی در سینه دارم . می خواهم فریاد بزنم ، بلند ترین فریاد تمام عمرم را ، با تمام توانم فریاد بزنم . بغض عجیبی در گلو دارم ، نمی ترکد و اشکم را سرازیر نمی کند . به نقطه ای خیره می شوم و تا ساعت ها همان طور خیره می مانم ؛ وقتی به خود می آیم ، تا زه می فهمم که نمی دانم به چه فکر می کردم . می فهمم که حقیر تر از آنم که بار عشقی به این بزرگی را بر دوش کشم . سینه ام زاتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت هر که زنجیر سر زلف پری رویی دید دل سودا زده اش بر من دیوانه بسوخت سوز دل بین که زبس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست همچو لاله جگرم بی می و پیمانه بسوخت ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
delsookhteh.tk +نوشته شده توسط :دلسوخته |
|
منوي عشق
خاك خورده ها | |||||