|
صفحه نخست وبلاگ ورود به وبسايت دلسوخته انتقادات و پيشنهادات حمايت از بيماران کلیوی
|
83
گیج و سرگردان یه چیزایی هست که نمی تونم بنویسم ، ولی باید بنویسم ، باید بنویسم تا هیچ وقت یادم نره ، باید بنویسم تا فداکاری و گذشت بهترین دوستم برای همیشه اینجا – که گوشه ای از قلب منه - بمونه . اون کاری کرد که ... تقریبا دو سه هفته پیش وقتی گفت که یه چیزی باید بهم بگه و وقتی گفت که صبر کرده تا موقعی اینو بهم بگه که داره ازدواج می کنه ، ... و گفت چیزی رو که باید خیلی وقت پیش می گفت . گفت و دل منو خون کرد ؛ ای کاش قبلا بهم می گفت تا می تونستم کاری بکنم . الان هم من تمام تلاشمو کردم تا هم اون و هم کسی که از همه چیز برام عزیزتره هر دو به چیزی که می خواستن برسن ولی نشد ؛ دیگه خیلی دیر شده بود و من فکر می کردم که هنوز می شه کاری کرد . و چند روز پیش رفت خواستگاری . و رفت که برای همیشه مسیر زندگیشو جدا کنه و منو وسط آتیش رها کنه . و من مبهوت کاری که اون کرده بود ... خدایا این دیگه چه جورشه . من حتی نتونستم کوچکترین قدمی برای کسی که انقدر دم از عشقش میزنم بردارم . هیچ کاری نتونستم برای رسیدن به خواستش بکنم . فقط نظاره گر بودم . تازه دارم می فهمم که برای چی رفته و درباره ی من بهش گفته بود که ... من اون موقع خیلی از دستش ناراحت شدم ، ولی هیچ وقت واقعا نفهمیدم که برای چی این کار رو کرد . و حالا بعد از این همه مدت تازه دارم می فهممم که علتش چی بوده . و چقدر دیر شده برای فکر کردن به این مساله . و حالا من گیج و سرگردون موندم چی کار کنم ؟!
+نوشته شده توسط :دلسوخته |
|
منوي عشق
خاك خورده ها | |||||