|
صفحه نخست وبلاگ ورود به وبسايت دلسوخته انتقادات و پيشنهادات حمايت از بيماران کلیوی
|
95
احساس گناه می کنم دلم خیلی گرفته . خیلی حرفها تو دلم مونده که به هیچ کس نگفتم . بغضم می گیره . نمی دونم چرا احساس گناه می کنم . یه لحظه به خودم می آم . می ترسم . خیلی می ترسم . می ترسم از روزی که اشتباه کنم و دیگه نتونم برگردم ، دیگه نتونم جبران کنم . این عشق تمام وجودمو به آتیش می کشه ، می دونم . سوز فراق داره خاکسترم می کنه . من می پرستمش ولی اون هیچ وقت باور نکرد ، نباید هم باور کنه . کارهایی که من کردم چه کسی با معبودش ، معشوقش و همه ی هستی و وجودش می کنه ! نمی خواستم این طوری بشه . باز هم ناراحتش کردم . می دونم ، دلشو شکستم . به خدا نمی خواستم این طوری بشه . هم خودمو ، هم اونو بازی دادم . براش نقش بازی کردم فقط برای اینکه درستی حرفهامو ثابت کنم بدون اینکه متوجه باشم که داره دل کوچولوش می شکنه . چیزهایی نوشتم که تنها نتیجه اش فقط از بین رفتن غرورش بود . خیلی پشیمونم . شاید دیگه هیچ وقت منو نبخشه . حق داره . به خدا حق داره . هر طوری با من رفتار کنه حق داره . من باز هم نتونستم درکش کنم . باز هم نتونستم بفهممش . باز هم اشتباه کردم . خدایا من کی هستم ؛ صداقتی که همیشه ازش دم می زدم ، خودم نداشتم . دیگه از دست خودم خسته شدم . از خودم بدم می آد ، متنفرم . من لایق این عشق نبوده ام . دیگه حتی نمی تونم نگاهش کنم .
+نوشته شده توسط :دلسوخته |
|
منوي عشق
خاك خورده ها | |||||